تنها

خستگی های نگاه خسته ام از بی کسی است

قصه های دلتنگی هايم را برايت نمی گويم که غم توی خيال چشمهايت بنشيند.

هر گاه که با تو حرف می زنم مراقبم تا تو صدای آه مرا نشنوی!هر چند گاهی اين نوا

به گوش تو می رسد.     تو نيستی که ببينی! اما..............................

خيلی وقت نيست که باور کردم:عشق سيلاب عظيمی است.

قصه ساده شروع شد*کاش اگر من وتورو بخوان از هم جدا کنن به همين سادگی هم

پايان می گرفت!

نمی دو نم از کدوم راه اومدی؟.......و موندی؟........

شايد خواسته بودی  عشق رو هديه ام کنی وبشکنی سو گندم را....؟

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٩
تگ ها :

دل

سلام

بی آنکه بخواهيم يکديگر را می آزاريم . بی آنکه بفهميم و آگاه شويم ، يکديگر را می آزاريم .

اميدوارم بدونی چه ارزشی برام داری و چقدر برات احترام قائل هستم

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٩
تگ ها :

آره بابا

  1. وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
    دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
    دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
    دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
    دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
    دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
    دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
    دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
    دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
    دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
    دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
    دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
    دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
    دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
    دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
    دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
    دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
    دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
    دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
    دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
    دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
    دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
    دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
    دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
    دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
    دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
    دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
    دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
    دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
    دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
    دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
    دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

 

 

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٧
تگ ها :

تبريک

سلام مطلبتو خوندم هميشه همينو ميگی که من هيچ احساسی ندارم باشه تو هم ديوار کوتاهتر از من پيدا نکردی داشتم وبلاگ چک می کردم همزمان ترانه معيين هم گوش می دادم دو تا از ترانه هاشو برايت می نويسم می دونم که از ترانه هايش خوشت می آيد

 

قسم نخور به جونم که بی قسم می دونم

نور ستاره تو رفته از آسمونم

چشمام اشکی نداره

به پای تو بباره

يک قلب پاره پاره قسم خوردن نداره

نگينی بودی بر انگشتر من

اميدی در دل عاشق تر من

تو که آتش زدی بر هستی من

به باد دادی چرا خاکستر من

تو که با قلب عاشق می پريدی

شکستی پس چرا بال و پر من

چرا می خواهی قسم های دروغين

بشه يک بار ديگه باور من

قسم نخور به جونم

که بی قسم می دونم

نور ستاره تو

رفته از آسمونم

چشمام اشکی نداره....

..................................................................

روزگار روز منو پيش فروشی کرده

دل بيدار مرا پير خموشی کرده

هيچ در دست ندارم که به تو عرضه کنم

چه کنم نيست هوايی که دلی تازه کنم

قصد من نيت آزار نبود

جنس من درخور بازار نبود

جنسم از خاک و دلم خاکی زد

روح من از خودمم شاکی زد

جنسم از رنگ طلا بود نه از جنس طلا

دل گرفتار بلا بود و سزاوار بلا

ما ز فردا نگرانيم که فردا چه کنيم

زير اين بار گرانيم که جان را چه کنيم

روزگار روز مرا پيش فروشی کرده

دل بيدار مرا پير خموشی کرده

 

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٥
تگ ها :

 

سلام

اگه ديشب اين اتفاقات نبود من زودتر تبريک می گفتم

تازه تو اصلا از عشق هيچی نوفهمی !!!!!!!!!!

در ضمن اين رو هم بگم ديوونه تويی نه من !!!!!!!!!!!!

 

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٥
تگ ها :

والنتاين

 سلام

يك روزي يه روزگاري حرف بين ما نگاه بود

عشق و نقاشی می کرديم

نقش ما خورشيد و ماه بود

بعد از اون واژه نوشتيم

جملمون ستاره نشين بود

مثل دريا آبي بوديم

معني زندگي اين بود

سوختم و سوختم و ساختم

هر چي داشتم به پات باختم

کاش تو رو از روز اول مثل امروز می شناختم

آخه عشق يعني شكستن ، عاشقانه سر سپردن

دل سپردن به سراب

در سكوت خويش مردن

سوختم و سوختم و ساختم

ببخشيد از خط شما استفاده کردم خواستم پيشاپيش روز عشاق رو تبريک ميگم

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٤
تگ ها :

دل

 

هرآنچه خواستم نه آن شد       همان كه خدا خواست همان شد

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱٥
تگ ها :

 

بعضی روزها فکر می کنم بار گناهم کاری کرده با من که پيش تو روسياهم از خجالت بسته نگاهم، درونم می سوزه از سوز شعاعم ـ  ياد گرافتاريم می افتم  ـ ياد اون لحظه ای كه می برنم ـ  به ياد غسل و كفنم  ـ ياد فشار قبر و فرياد زدنم  ـ ‌ياد عزاب و بدنم  ـ ياد اون لحظه ای كه دو تا ملك سوال كنند ـ‌ ياد ساكت شدنم  ـ‌ ياد اون شلاغهايی كه می زنند روی تنم كه بگو خدات كيه ـ  قبلت كجاست ـ  چيه كتابتو ـ اسم پيامبرت رو بگو كمكم كن نمونه جوابم توی گلوم ـ تو سوال اولی بگم علی ـ ديگه هر چی كه بگند بگم حسين

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱۳
تگ ها :

وای دل من

بسوزون هر طريقي مي پسندي

كه آتش از تو و خاكستر از من

 

بكش چون صيد و در خونم بغلتان

تماشا كردن از تو پرپر از من

 

آتش بگير تا كه بداني چه مي كشم

احساس سوختن به تماشا نمي شود

 

نشود فاش كسي آنچه ميان من و توست

تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

 

روزگاري شد و كه از مرد ره عشق نديدي

ستم كشيده هجرت بلا رسيده حرمان

به دلفريبي چشم تو اي بلاي دل من

 

تا تو نگاه مي كني كار من آه كردن است

جان به فداي چشم تو اين چه نگاه كردن است

 

سري و اين همه سودا تني و اين همه محنت

دلي و اين همه اندوه و درد واي دل من

 

گفتي شتاب رفتن من از براي توست

آهسته تر برو كه دلم زير پاي توست

 

به دو ديده كي توانم كه رخ تو سيرببينم

دو هزار ديده خواهم كه كنم تورا تماشا

 

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱٢
تگ ها :

متاسفم

سلام

من متاسفم که توی اين همه سال نتونستم به تو بقبولانم که چقدر از ناراحتی و زجزهايی که ميکشی عذاب ميکشم متاسفم که نتونستم بهت بقبولانم که حتی از اينکه يک خوابی که شايد تعبير بدی داشته باشه همين که مربوط به تو هست من رو زجر میده نتونستم بقبولانم که چقدر عذاب می کشم از اينکه حتی فکر می کنم که تو شايد باز هم سختی بکشی تو نوفهمی هيچی نوفهمی که عزيزتر از اونی هستی که فکرش رو هم بتونی بکنی

 

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱٢
تگ ها :

بی کسی

    سلام

ديشب خواب خيلی بدی ديدم هر وقت هر زمان که خواستم خوابم را برای يک نفر که خيلی دوستش دارم و برايم خيلی ارزش داره تعريف کنم حرف توی حرف انداخت و هيچ وقت نخواست خوابم را برايش تعريف کنم امروز هم که گفتم باز هم مثل روزهای ديگه حرف را عوض کرد باشه ميمونه برای خودم ولی اول محرم دوست نداشتم چنين خوابی ببينم .

هر كس به دليلي دل ما مي شكند ... بيگانه جدا دوست جدا ميشكند

بيگانه اگر مي شكند حرفي نيست ... من در عجبم دوست چرا مي شكند

بشكست دل ما كس صدايش نشنيد ... آري كه دل بي صدا مي شكند

 

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱۱
تگ ها :

غم بی همزباني

گل پونه هاي وحشي دشت اميدم

وقت سحر شد خاموشي شب رفت و فردايي دگر شد

من مانده ام تنهاي تنها من مانده ام تنها ميان سيل غمها حبيبم سيل غمها

گل پونه ها نامهرباني آتشم زد آتشم زد گل پونه ها بي همزباني اتشم زد

مي خواهم اكنون تا سحرگاهان بنالم افسرده ام ديوانه ام آزرده جانم

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٩
تگ ها :

شرح پريشانی

دوستان شرح پریشانی من گوش کنی
داستان غم پنهانی من گوش کنید
 قصه بی سروسامانی من گوش کنید
گفتگوی من وحیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی؟
سوختم، سوختم این راز نهفتن تا کی؟
روزگاری من ودل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربده جویی بودیم
عقل ودین باخته دیوانه رویی بودیم
بسته سلسله سلسله مویی بودیم
کس درآن سلسله غیرازمن ودل بند نبود
یک گرفتارازاین جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش اینهمه بیمارنداشت
سنبل پرشکنش هیچ گرفتارنداشت
اینهمه مشتری وگرمی بازار نداشت
یوسفی بود هیچ خریدارنداشت
اوّل آنکس که خریدارشدش من بودم
باعث گرمی بازارشدش من بودم
عشق من شدسبب خوبی ورعنایی او
دادرسوایی من شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جاشرح دلارایی او
شهرپرگشت زغوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سروبرگ من بی سروسامان دارد
  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۸
تگ ها :

 

در کشور عشق، هيچ کس رهبر نيست


هيچ شاهی، به گدا سرور نيست


  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٧
تگ ها :

می توان

 

مي توان با يک گليم کهنه هم  / روز را شب کرد و شب را روز کرد / مي توان با هيچ ساخت / مي توان صد بار هم / مهرباني را / خدا را / عشق را /  با لبي خندان تر از يک شاخه گل تفسير کرد / مي توان بي رنگ بود / همچو آب چشمه اي پاک و زلال / مي توان در فکر باغ و دشت بود/ عاشق گلگشت بود / مي توان اين جمله را در دفتر فردا نوشت / ((خوبي از هر چيز ديگر بهتر است))

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٧
تگ ها :

بعد از تو

بعد تو عزتم از دست رفت

حرمتم در معرض ويرانی است

بعد تو من از پا نشستم

گويا در خانه ام زندانی ام

بعد از تو نامردی و طغيانی است

رفتی و نديدی ای عزيز

شکستنم را

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٦
تگ ها :

بهار از دست رفته

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت

در تهاجم با زمان آتش زدم ، كشتم

من بهار عشق را ديدم ولی باور نكردم

يك كلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم

من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم

تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در يادم

من به عشق منتظر ماندن همه صبر و قرار رفت

بهارم رفت، عشقم مرد، يارم رفت

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٦
تگ ها :

تنها

چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن ولی در چشم خود آرام شکستن
برای هر لبی شعری سرودن ولی لب های خود همواره بستن
 چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن
به رسم دوستی دستی فشردن ولی با هر سخن قلبی شکستن
 به نزد عاشقان چون سنگ خاموش ولی در بطن خود غوغا نشستن
 به غربت دوستان بر خاک سپردن ولی بر دل امید خانه بستن
به من هر دم نوای دل زند بانگ چه خوش باشد از این غم خانه رستن   
 چه دردیست در میان جمع بودن اما در گوشه ای تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن ولی در چشم خود آرام شکستن


  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٦
تگ ها :

عمر کوتاه

در دو روز عمر کوتاه سخت جانی کرده ام  
با همه نامهربانان مهربانی کرده ام
همدلی هم آشیانی هم زبانی کرده ام
بعد از این بر چرخ بازیگر امیدم نیست
آن سر انجامی که بخشاید نویدم نیست
هدیه از ایام جز موی سپیدم نیست
 من نه هرگز شکوه ای از روزگاران کرده ام
نه شکایت از دو رنگی های یاران کرده ام
گرچه شکوه بر زبانم  می فشارد استخوانم
من که با این برگ ریزان روز و شب سر کرده ام
 صد گل امید را در سینه پرپر کرده ام
 دست تقدیر زمانم، کرده همرنگ خزانم
پشت سر پل ها شکسته پیش رو نقش سرابی 
هوشیار افتاده مستی در خرابات خرابی
مهربانی کیمیا شد مردمی دریست مرده
سرفرازی را چه داند سر به زیری سر سپرده
می روم دلمردگی ها رو ز سر بیرون کنم
گر فلک با من نسازد چرخ را وارون کنم
بر کلام نا هماهنگ جدای خط کشم
 در سرودآفرینش نغمه ای موزون کنم ....   

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٦
تگ ها :

دوست دارم

او را دوست دارم .بدون هیچ دلیل خاصی و به هزار یک دلیل .
معتقدم عشقی که بر اساس دلیلی به وجود آید .
ممکن است هر آن در اثر از بین رفتن آن دلیل زایل شود .
عشقی جاودان خواهد بود که علتش را ندانی.

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٦
تگ ها :

 

جون میکنیم تو زندگی حس میکنیم که زنده ایم جوونی ها رو باختیم و فکر میکنیم برنده ایم

نشون میدیم که کوهیم و هیشکی حریفمون نشد کوه شدن اختیاری نیست زندگی مهوبون نشد

تا یه شکسته میبینیم واسه ش چه اشکا رونه خودمونم خوب میدونم که از تنگمونه

هر میشکنیم میسوزونیم اصلا مهم نیست واسه مون اما تا ما رو میشکنن مینالیم از دست زمون

ظاهر کارم که شده قهه قهه مون به آسمون کلی برو بیا داریم اما چقدر بی همزبون

گول میزنیم خودمونو به آب و رنگ زندگی عاشقی رو میخوایم ولی برای رفع خستگی

به سادگی دل میدیم و به سادگی دل میکنیم واسه یه لحظه دلخوشی به هر دری در میزنیم

روز و شبامون میگذرن بیخبر از دلگیر شده یادش بخیر جوونی رو وقتی میگیم که دیر شده

با همه ی اون برد و باخت باید که از نو زد و ساخت باید با رویا اشتی کرد باید که عشق خوب شناخت

جمله ی دوست دارمو بايد به جاش گفت و شنيد

دارو  باشيم نه داروغه بايد به آينه رسيد

جمله ی اخر ... همه شما بدونيد که جمله ی دوست دارمو بايد به جاش گفت و شنيد ....

هر کسی ارزشش دوست داشتنو نداره

 

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٦
تگ ها :

دل شکستن

تو را دوست دارم

ميبينم

ميشنوم

حس ميکنم

ولی تو چی؟؟؟

تو هم منو دوست داری يا نه ... چرا همه منو با حسرت می نگرند و فکر می کنند که خوشبخترين

هان چرا؟؟ من زير اين فشار له خواهم شد زيرا کسی منو نمی فهمه...

شکستن يک دل

چقدر توان می خواهد مگر؟

که پنداشتی

آن که قوی بود، تو بودی

شادی ام را می شكنی

كه با تكه های آن چه بسازی

گيرم زخمی تازه

ميان اين همه زخم!

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٦
تگ ها :

غم دل

 

غمهای دل من نگفتنی ست

غمهای دل من نهفتنی ست

 

 

تاابد مجروح زخم كاريم........

 

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٦
تگ ها :

دل من يه روز به دريا زد و رفت

دل من يه روز به دريا زد و رفت

پشت پا به رسم دنيا زد و رفت

پاشنه ی کفش فرار رو ور کشيد

آستين همّـتـو بالا زد و رفت

يه دفه بچه شد و تنگ غروب

سنگ روی شيشه ی فردا زد و رفت

حيوونی تازگی آدم شده بود

به سرش هوای حوا زد و رفت

دفتر گذشته ها رو پاره کرد

نامه ی فرداها رو تا زد و رفت

زنده ها خيلی براش کهنه بودن

خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

هوای تازه دلش می‌خواست ولی

آخرش توی غبارا زد و رفت

دنبال کليد خوشبختی می‌گشت

خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٥
تگ ها :

دلا ديوانه شو ديوانگی هم عالمی داره

میگه : سلام

میگم : علیک سلام

میگه : فکر میکنی باختی ؟

میگم : نه نباختم

میگه : کم آوردی ؟

میگم : کم آوردن تو کار من نیست

میگه : ولی سخته

میگم : آره سخته ... خیلی سخت

میگه : ولی تو طاقت آوردی

میگم : بازم میارم ... طاقت میارم

میگه : تقصیر خودته

میگم : این تقصیر نیست

میگه : خوب بزن زیر همه چیز مثل خیلیا

میگم :موضوع اینه که مثل خیلیا نیستم ... رو حرفم وایستادم 

میگه : پس چشمت کور دندت نرم

میگم : اینکه رو حرفت وایستی و تا آخر خط بری آخر مرامه

میگه : خوب آره

میگم :اینکه کم نیاری و پای حرفت وایستی آخر مردونگیه 

میگه : خوب آره

میگم : اگه فشار زانو تو خم کنه اما سرت رو خم نکنه آخر استقامته

میگه :خوب آره 

میگم : اگه مثل مورچه بار سنگین تر از خودت رو حمل کنی آخر قدرته

میگه : خوب آره

میگم : آخرش هم مثل مور پای ملخ برای سلیمان ببری آخر کماله

میگه : خوب آره

میگم : پس حرفت چیه ؟

میگه : همه اینه درست ... ولی بشره تو لطیف تر از این حرفاست 

میگم : ولی میبینی که طاقت آوردم ... تا اینجا کم نیاوردم

میگه : ولی آخرش چی ؟

میگم :تا آخرش هستم 

میگه : نمی خوای حرفتو پس بگیری ؟

میگم : نه اصلاً ... گفتم پاشم ایستادم

میگه : خوب این خیلی سخته ؟

میگم : خوب منم لا پنبه ای نیستم ... پهلوونم 

میگه : پهلوون ... این دفعه خواستی بلف بزنی بپا یه چیزی بگی که اینقدر تاوان پس ندی ....

میگم : باکی نیست هستم پای همه چیز

ميگه: برات دعا می کنم

میگم : من همیشه به دعا احتیاج دارم .

هميشه ميگم ـ همه جا می گم ـ در هر حال می گم ـ عزيزم دعا يادت نره بخدا محتاجم

فدای تو

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٥
تگ ها :

معما

 

معماهاي زندگي يكي پس از ديگري حل شد

 

اما معماي وجود تو بزرگتر و بزرگتر از باورم گشت

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٥
تگ ها :

آدمهای ديونه

وقتي به پوچي قهرمانهاي داستان ايمان آوردم

 

و به دنبال معناي پاكي در چشم آدمها خيره شدم

 

و تفسير صداقت را در كتاب زندگي درويي يافتم

 

تو با من بودي

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٥
تگ ها :

مجروح

تا ابد مجروح زخم کاريم.............

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٥
تگ ها :

لحظه ديونگی

 

ما لحظات را گذرانديم تا به خوشختی برسيم            افسوس كه همان لحظات خوشبختی بود

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٥
تگ ها :

انتظار

پروردگارا ، انتظار سخت ترين مجازاتی است كه برایم در نظر گرفته ای !

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٥
تگ ها :

يک خبر از ديونه

عشق را داد زدم
خواب ديدم يک شب ........که تک و تنهايم..............در دل يک دره....
و به هر سو که نظر می کردم...........کوه هايی بودند .............همگی با عظمت......
در دلم شوری بود.......همه اعضاي تنم ميل به جنبيدن داشت......
همچو آنكس كه به دنبال كسي مي گردد......مي دويدم همه سو.....و نگه مي كردم.....
بلكه آرام دل خويش بيابم آنجا.........
عاقبت خسته شدم.....ديدگانم بي نور....پاهايم خسته.....و خودم غرق عطش....
و بدينسان آخر.......در كنار كوهي .......... عطش از پاي درآورد مرا.....
به زمين بنشستم.......ناگهان از دل آن كوه صدايي آمد........كه اگر خسته اي و تشنه لبي.....
چاره ي تو شرابي است طهور.......
من به سويش رفتم........
در كنار آن كوه........بركه اي بود پر از آب زلال.......و بديدم آبش........از دل كوه برون مي آمد.....
به كنارش رفتم.....دست بردم كه كفي آب از آن بردارم........صورتم را ديدم.......
آنچنان غرق تماشا گشتم ......كه عطش يادم رفت.......مدتي طول كشيد تا كه به خود آيم باز...
كف آبي به دهان بردم و خوردم آنرا.........خوردنش مستم كرد.......
بار دوم كه كف دست به سويش بردم........باز خود را ديدم.......ليكن اين بار كنار آن كوه....
دانشي در دل من گشت پديد..... و به آن دانستم........كه چقدر كوچك و بي مقدارم.....
دست را سوي دهانم بردم.........مستي ام افزون شد.......
چون دگر بار به آن آب نظر افكندم.....تا كفي آب از آن بردارم.......من به جز كوه نديدم چيزي...
بار سوم خوردم.......مستي افزونتر از افزونتر گشت.......هوس نعره ي مستانه كشيدن كردم....
هر چه بر ذهن فشار آوردم.....فقطم عشق به ياد آمد و بس .....با همه هستي خود......
عشق را داد زدم........بعد چندي بشنيدم از كوه.......با صدايي محكم.....و به صد شور و نوا....
بانگ و فرياد برآورد كه عشق........نعره اش مست تر از نعره ي من.......
مستي ام افزون گشت...و ز پا افتادم......
صورتم تا به زمين خورد ز جا برجستم.....آه و فرياد كشيدم از دل......
كاشكي خواب نبود......
كاش بيداري بود...
كاش بيداري بود...

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٥
تگ ها :

دل ديونه

پشت اين پنجره ها دل ميگيره
غم و غصهء دل رو تو ميدوني
وقتي از بخت خودم حرف ميزنم
چشام اشك بارون ميشه تو ميدوني
عمريه غم تو دلم زندونيه
دل من زندون داره، تو ميدوني
هر چي بهش ميگم تو آزادي ديگه
ميگه من دوست دارم تو ميدوني

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٥
تگ ها :

 

من تو را ای عشق از کف داده ام!

هم خودم را ؛هم تو را گم کرده ام

آن من عاشق ؛من ديوانه را

من نميدانم کجا گم کرده ام!

من نشانی های خود را ميدهم...

يک نفر بايد مرا پيدا کند

يک نفر بايد که با طوفان عشق

برکه ای خشکيده را دريا کند...

 

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٥
تگ ها :

 

خداوندا !

 

تو مي‏داني كه انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است

 

چه رنجي مي كشد آن‏كس كه انسان است

 

و از احساس سرشار است

 

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٥
تگ ها :

چه خبر ديوونه

خوبی چه خبرا

كمكم تنها راه حرف زدن ما

 ميشه وبلاگ ديوونه

عجب دنيايی هست بعد اين همه سال

 

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱
تگ ها :