تنهايی

چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهايي ست 

 ببين مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشايي ست 

مرا در اوج مي خواهي تماشا كن تماشا كن

 دروغين بودم از ديروز مرا امروز حاشا كن 

 در اين دنيا كه حتي ابر نمي گريد به حال ما 

 همه از من گريزانند تو هم بگذر ازين تنها 

 فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم و هستم 

دلم چون دفترم خالي قلم خشكيده در دستم 

 گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم 

 به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم

رفيقان يك به يك رفتند مرا با خود رها كردند....................

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱
تگ ها :

تموم فصلام شده پائیز جدایی

دست من خیلی حقیره که واسه ات یه سایه باشه

آخه خورشیـــــد کــی میتونه با شبا همسایه باشه



قصه ای نگفتـــــه بودی تو کتاب سرنوشتم

که بـــاید لحظه به لحظه تورو از نو می نوشتم



یـــــــه روز اومدی از راه از ته غبار جاده

ته چشمات غم دریا خسته با پای پیاده



روبه دریای شکستن چشمه ای شیشه ای بودم

من همه ترانه هامو با شکستن می سرودم



تو مث حادثه بودی مثل بارون بهاری

کاشکی می شد تو همیشه بر تن تشنه ام بباری



میدونم تو هم مثل من از جدایی گله داری

بدون اینو، واسه عاشق سخته این چشم انتظاری



نتونستم که بدونم تو چی هستی، تو کی بودی

وقتی چشمامو گشودم تو دیگه با من نبودی



بعد توُ تموم فصلام شده پائیز جدایی

منتظر با چشمای خیس می نشینم تا بیایی

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٩
تگ ها :

 

بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود اهل زمين نبود نمازش شكسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر و تبر تيشه دسته بود بر سنگ قبر من بنويسيد كل عمر پشت دري كه باز نمي شد نشسته بود   
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٥
تگ ها :

درد دل ۱

سلام

خيلي وقته آخر شبا كه دلم گرفته هست دوست دارم بيام بنويسم برات خيلي حرفا

خيلي درد دلا .بعضي اوقات نيم ساعت يك ساعت خودم تو دلم باهات حرف ميزنم درد دل ميكنم

دلتنگي ميكنم از همه سختي ها و عذابي كه ميكشم برات ميگم اما آخرش به خودم ميگم

ننويس پسر ننويس خره بگذار زندگيشو بكنه بذار بهت فكر نكنه بذار فكر كنه من برام عادي شده

نبودنش  نذار بفهمه وقتي صداشو ميشنوي انگار ديگه غمي تودنيا نيست

نذار بفهمه وقتي زنگي نميزنه غمباد ميگيري

از اون روز كذايي من ديگه روحم مرده پژمرده شده ديگه اوني كه تو ديده بودي نيستم

همش پريشون مضطرب نا آروم 

دوست ندارم غمهاي اين دل تنها رو بگم دوست دارم  همه شادي هاي دنيا مال تو باشه

من كه باختم سوختم شكستم كاش الان كه مي نويسم بودي مي ديدي چقدر ناتوانم

مني كه منم منم داشتم بي تو هيچي نيستم هيچي ..........

من خسته ام نازنين من بريده ام من كم آوردم نازنين

 سهم من از همه چيزم شده گاهي روزي يك دقيقه سلام رسمي و ديگه هيچ ..............

  

نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٥
تگ ها :

رفتن

نگو بار گران بودیم و رفتیم

                                  نگو نا مهربان بودیم و رفتیم

        آخه اينها دليل محكمي نيست

                                                            بگو با ديگران بوديم و رفتيم             

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٤
تگ ها :