هم عاشق هم ديوانه !

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري رد مي شي،

 برمي گرده و نگاهت مي كنه بدون براش مهمي

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري ميوفتي، برمي گرده

و با عجله مياد به سمتت بدون براش عزيزي

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي،

 برمي گرده و نگاهت مي كنه بدون براش قشنگي

اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه مي كني،

 مياد باهات اشك مي ريزه بدون دوستت داره

و اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري با يكي ديگه

حرف مي زني، تركت مي كنه بدون عاشقته

 

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢٧
تگ ها :

منتظر می مونم

باستاره های اشکام
شبو پرستاره کردم
ازپس دو چشم گریون
من به شب نظاره کردم
هرشب منمو ستاره
چشمی که درانتظاره
چشمام خیره به جادست
کز ره برسی دوباره
باز میای تا که من پر بگیرم
زنده باشم زندگی از سر بگیرم
بازبه جونم حس کنم عطر تنت رو
تن من باشی ومن پیراهن تو

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢٦
تگ ها :

بمون مينای من

 

مينا رو نگهداريد باز هم داره دنيا رو يک بعدی می بينه

بهش بگين من رو يک بار هم شده مثل نفر اول ببينه

بهش بگين داره دشمن شادمون می کنه

بهش بگين من رو با اين ها تو اين غربت تنها نگذاره

بهش بگين من غلط کردم تو ديگه اشتباه نکن

بهش بگشن به خدا قسم فقط  من و تو غمناک و داغو نميشيم

بقيه عروسی می گيرند بگين من رو با چوب خودم بزنه نه ديگران

بگين من دارم دغ می کنم بگين راه در مشاور هست و بس

به عنوان آخرين راه حل مشاور رو هم بيازمای همين حالا

من تا آخر هستم پشت تو و جبران می کنم اشتباهاتم رو با تمام قدرت

بموووون بموووووووون به خاطر خودمون فقط خودمون

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢۱
تگ ها :

خدانگهدار

کاش می شد سرنوشت خویش را از سرنوشت

 

                                                           کاش می شد اندکی تاریخ را بهتر نوشت

کاش می شد پشت پا زد بر تمام زندگی

 

                                                           داستان عمر خود را گونه ای دیگر نوشت

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢۱
تگ ها :

نفر اولم کن

 

بيا برای يکبار هم شده من رو از نفر دوم بودن به نفر اولی ارتقا بده

برای يکبار هم شده به خاطر ظلم ديگران تمام عشق من رو طبق معمول له نکن

بيا طرحی نو دراندازيم بيا با دنيا بجنگيم من به خاطر تمام اشتباهاتم تاوان دادم

 از ديروز تا حال مردم و زنده شدم بيا برای يکبار من رو از طفيلی بودن خارج کن

من هستم پشت تو من با پهلو شکسته قرار داد می بندم که محکم باشم

تو بمان نگذار جادوگران به نيات پليد برسند دشمن شاد نکن من و خودت رو

من در غربت اينجا می دانم که چه قهقه های مستانه ای بالا خواهد رفت

بيا من رو از نفر ذخيره و نفر دومی خارج کن ببين چه خواهد شد

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢۱
تگ ها :

تسليم نشو

 

کی گفته دوست نداره راستش رو بگو اگه........گفته بگه تحت فشار بوده

تو چرا باور کردی تو چرا داری خودت رو و من رو می سوزونی به خاطر ظلم ديگری

توداری خودت رو دشمن شاد می کنی تو داری من رو دشمن شاد می کنی

خدايا بار الها مينای من را جادو کرده اند من را جادوکرده اند خدايا

آخرش طلسم رو اجرا کرده اند بعد از ۲ سال تلاش دارند جادو می کنند

وگرنه اين اتفاق ها عجيب هست حيف که نمی توانم بگويم تو تسليم نشو

آنها ۲ سال تلاش کردند ما هم می توانيم خنثی کنيم  به پهلوی شکسته قسم

ما می توانيم تمام کارهای ........رو خنثی کنيم اسير افکار شيطان نبايد بشيم

آهای وبلاگی ها جلوی مينا رو بگيريد

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢۱
تگ ها :

جلوی مينا رو بگيريد

 

دارند بيرحمانه ناجوانمردانه بر من می تازند دارند من رو و تو رو نابود می کنند

من حتی از شدت فشارروحی نتونستم مطالب رو بخونم فقط ديدم می گی ميری

مسافرت ديگه چشمهام سياهی رفت آهای وبلاگ خوانها جلوی مينا رو بگيريد ۱۰۰

بار کامنت بگذارين خواهش می کنم ۱۰۰ بار

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢۱
تگ ها :

آهای دل شکسته ها

 

آها ی همه دوستان ناديده از مينا بخواهيد که نره اکه اون بره همه چيزه من ميره

من نه ۷ سال که هميشه عاشق اون بوده و هستم مينا داره بی رحمانه مسير زندگی

خودش و من رو داغون می کنه الان که دارم می نويسم از شدت فشار دارم

 عرق می ريزم ازش بخواهيد که بمونه بمونه بمونه به دل عشاق شکسته بمونه

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢۱
تگ ها :

به داد برسيد

سلام

من علی هستم از همه اونهايی که وبلاگ رو می خونند عاجزانه می خواهم

از مينا بخواهيد که من رو ترک نکنه و يک فرصت بده تا آخرين حسن نيت رو

 با حل اون مشکل نشون بدهمازش بخواهيد تا من رو له نکنه ازش بخواهيد

همه بخواهيد  تا من رو و خودش رونابود نکنه من نه ۷ سال که تا ابد عاشقتم

 

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢۱
تگ ها :

خداحافظ

کاش می شد سرنوشت خویش را از سرنوشت

 

                                                           کاش می شد اندکی تاریخ را بهتر نوشت

کاش می شد پشت پا زد بر تمام زندگی

 

                                                           داستان عمر خود را گونه ای دیگر نوشت

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢۱
تگ ها :

رفتن از بين اين قوم

تنها،هميشه تنها بودن! اينکه در دنيا دلی باشد که ثانيه ای چند بخاطر من بطپد دنيا را ترک ميکنم!
تنها هميشه تنها بی آنکه دلدار به هنگام بيماری دل رنجورم قدم بر کلبه ام بگذارد ودستی از عطوفت بر چهره تب دارم کشد زيباييهای جهان هستی را بدرود می گويم.
تنها باز هم تنها در وادی خاموشان،در تاريکی مطلق بسوی نيستی پيش می روم.

ديشب از دردهای بيشمارم بسختی گريستم خداوند بزرگ به چهره ((غم)) بر بالينم فرود آمد مگر نه اينکه او در هر لباس و بهر شکل و در هر ماجرايی وجود دارد؟اينک نيز به لباس غم در آمده و به محتضری لبخند ميزند.
لبخند خدای بزرگ تلخ و حسرت بار بود،تو گوئی او نيز از زندگی وحشت آور من بحيرت و تعجب فرو رفته است زيرا او عادل است و از اينهمه رنج بشری اندوهناک ومتاثر ميشود.
آه........کم کم از شدت سوزش دل و درد بی درمانم کفر هم می گويم من کجا و خدای بزرگ کجا؟غم کجا و ترحم او بر غمگسار کجا؟
گر چه اميدم به بخشندگی قادر متعال است که ميگويد:((در همه حال و هميشه بخشنده و کريم بوده و هستم)) آيا با اينهمه گناه و ناشکری رحمت بی پايان او شامل حال من خواهد شد؟
در اين تنهايی و سکوت و درد،من ترا نفرين نميکنم واز اينکه تو مرا رها کردی و دل تيره بخت مرا واژگون و سرگردان در بيابانی که آنرا پايانی نيست رها ساختی.ترا بخدايت که عادل و منتقم است نمی سپارم،زيرا ميترسم به غضب او دچار شوی و در نتيجه دل من بيشتر از پيش در فشار غم واندوه تو قرار گيرد تو خوب ميدانی معشوق حقيقی هرگز حاظر نمی شود عاشقش آزرده خاطر و غمگين باشد.!

خداوندا آخر تا به کی ... تا کی امتحان بايد پس بدهم . خسته ام .

امروز حرفی شنيدم که تا مغز استخوانم سوخت خيلی سخته کسی بهت بگه بعد از ۷ سال دوستت ندارم و هيچ علاقه ای هم بهت ندارم تو چرا منو دوست داری

آخه چرا الان بعد از اين همه سال الان بايد بگه.

هر چی گفت گفتم باشه بقول معروف هر سازی زد با ساز او رقصيدم همه را قبول کردم حتی با اين که می دانستم به ضررم تمام ميشه باز هم قبول کردم چون نمی خواستم به هيچ دليل از دست بدم ولی دادم خيلی راحت آنقدر راحت که باورم نميشه گفت دوستت ندارم و نمی خواهمت .

از طرف ديگه يکی هم که دنيا ادعا می کنه که از ته دل دوستم داره وقتی يک جايی قرار بگيری و ببينی که با تمام ادعاهايی که می کنه با کسی ديگه جلوی خودت صحبت کنه(برای رفاقت) چه حالی ييدا می کنی هيچی فقط نگاه می کنی ..... اونی که اينقدر دوستش داشتی و هر چی گفت گفتی باشه ببين چه کرد آخرش

تصميم خودم را گرفتم خيلی فکر کردم بايد برم به کجا نمی دانم اول اينکه ديگر سر کار نمی رم . دوم به يک سفر طولانی می روم همين فردا . و تا مدتها نمی نويسم. خيلی خسته ام نمی دانم چطور بايد تحمل کنم خيلی سخته باور کنيد دنيا روسرم خراب شد هم ديروز و هم امروز

حرف آخرم اين است که دنبالم نگرديد همه چيز را از دست دادم پس برای چی در اينجا بمانم  


بوديم و کسی پاس نمی داشت کی هستيم


باشد که نباشيم و بدانند که بوديم!!!!!

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢٠
تگ ها :

تنها

 

 

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢٠
تگ ها :

 

امروز يكي از روزهايي كه دلم به دنبال راه فراري از اين قفس  پرپر ميزنه .

 

دلم  گفته بود كه از خيانت متنفره.

 

براي آروم كردنش ساكت موندم و فقط نگاش كردم .

 

چون ميدونستم سهم خائن چيزي جز شراره هاي آتيش نيست .

 

شرارهاي آتيش كه يواش يواش ميسوزونن شخصيت رو.

 

آروم باش پرنده پر مهرم .

 

توي سينم بمون كه اينجا دور از آدماي پست طينتي .

 

اينجا كس بزرگتري باهاته.

 

خودش روزي دستشو به روت دراز ميكنه و توي هوايي كه پر از عشقه رهات ميكنه.

 

غصه نخور عزيزكم،

 

اون هميشه دوستت داره و هيچوقت زير يك برگ پوسيده زرد تنهات نميزاره...  

 

ني لبك امشب تويي آن ياربي پرواي من

 ني لبك امشب تويي آن مونس تنهاي من

 ني لبك امشب دلم غمگين ترازهرشب شده

ناله ام امشب بسي با اشك من تزيين شده

 ني لبك امشب حضورتودراينجامرهم است

 زخمهاي كهنه ام را ياد ايام غم است

 ني لبك روح مرا امشب به بادي برده اند

ني لبك روح مرا براي عشق بازي برده اند

 ني لبك جان من امشب بسي اتش گرفت

 ذره هاي جانم از اين نا آشنايي گر گرفت

 ني لبك امشب دل يادازايام كذايي مي كند

 بي سبب دل شكفه از ايام نا آشنايي مي كند

 ني لبك امشب بسي جانم به يغمارفته است

 ني لبك بي توبسي اين جان من پژمرده است

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢٠
تگ ها :

 

یه روز عشق ودیوانگی و محبت و فضولی داشتن قایم موشک بازی میکردن

نوبت به دیوونگی رسید همه رو پیدا کرداماهرچی گشت اثری ازعشق نبود

فضولی متوجه شد عشق پشت یک بته گل سرخ قایم شده ودیوونگی را خبر کرد

دیوونگی یک خار بزرگ برداشت ودر بته گل سرخ فرو کرد

صدای فریاد عشق بلند شد وقتی همه به سراغش رفتند دیدند که چشمانش کور شده

دیوونگی که خودش را مقصر میدانست تصمیم گرفت همیشه عشق را همراهی کنه

از اون روز به بعد وقتی که عشق به سراغ کسی میره چون کوره بد یهای

معشوقش را نمی بینه و دیوونگی هم همیشه در کنارشه

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱۸
تگ ها :

 

دلا امشب سفر دارم 

چه سودايي به سر دارم 

حكايتهاي پرشرر دارم  

چه بزمي با تو تا سحر دارم

من امشب با خداي خود مناجاتي دگر دارم 

نيايش ها به درگاهش از اين شور و شرر دارم

زلطف بيكران او تشكرها كنم اما  

حكايتها به درگاهش ز سوداي بشر دارم

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱٦
تگ ها :

من وتو

 من هيچ حرفی برای گفتن ندارم جز اعتراف به اين که چه بخواهيم چه نخواهيم

فقط تو من رو می فهمی و فقط من تو رو می فهمم و نمی توانيم به خودمون دروغ بگيم

هر جا باشيم برای هم هستيم و بس

 

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٧
تگ ها :

خداوندا

وقتی همین یه بار رو زنده ایم چرا از خودمون واسه خودمون دیوار می سازیم؟

 چرا خط کشی می کنیم و با تمام نیرو باورش می کنیم و حتی براش جون هم می دیم؟؟؟!!!

چرا درست لحظه ای که شعارای داد و بیداد فاصله رو سر می دیم ، پای عمل که وسط بیاد خودمون از همه بدتریم؟

چرا یادمون رفته که همه مون اول و آخر انسان هستیم و تفاوت ها برای گذرون زندگی و ساده تر کردنش اومده .

برای رنگ و بو دادن اومده نه برای زندونی کردن؟

وقتی احساسات من با تو فرق داره ، وقتی هیچ کس مثه من پیدا نمی شه ، وقتی نوای دل هیشکی مثه من نیست ، وقتی می فهمم که چقدر تنهاییم عمیقه ....

چرا اسمش رو باید درد بذارم ؟

چرا باید اسیر واژه ها بشم ؟ 

چرا یادم مير ه اگه علم من جواب چراها رو پیدا نمی کنه دلیل نمی شه که کار خدا تصادفی بوده؟

چرا سعی می کنیم از خدا فرار کنیم تا بی منطقی خودمون رو توجیه کنیم ؟

چرا می خوایم رنگ خدا رو کم کنیم تا منطق حیوانیمون رو بی عذاب وجدان پیش بگیریم ؟

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٦
تگ ها :

آره عزيزم

آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من آمده باشد

رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت

صداي خش خش برگها همان آوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم

 نويسنده:علی


 

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۳
تگ ها :

خدايا

خدايا............

                     رحمتی کن تا ايمان ................

                                         نام و نان برايم نياورد.................

        قوم بخش ................

                             تا نانم و حتی نامم را .................

                                                 در خطر ايمانم افکنم...............

                                                                                                                                                      دکتر علی شريعتی

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۳
تگ ها :

 

چنين است رسم سراي فريب                    گهي بر فراز و گهي بر نشيب

مي دوني خسته ام از اين دنيا از اين دنيا و همه ي چيزهايي كه در آن هست خسته ام از دنيا از خاك از تنهايي از انتظار  از اين همه صبر خسته ام . خسته و سير  .  از اين دنيا از اين همه دروغ از اين همه دورنگي  و ريا  ، از زاهدان خوك سيرت خسته ام از روباه خسته ام ، از دست آدمهايي كه هميشه نقاب بر صورت دارند خسته ام . از قفس به اين بزرگي خسته ام  .......         از اين همه بيداري خسته ام خوابي راحت نياز دارم خوابي دراز و طولاني ، خوابي بدون كابوس  ، خوابي كه به واسطه آن پا به دنياي ديگر بگذارم  به رويايي خوش ، به دنيايي پر از دوستي  ، پر از صداقت ، پر از عشق ، صفا ، مهرباني ،   پر از خدا  ..................

از اين دنياي دلفريب خسته ام ،  قسم به عشق خسته ام ، قسم به صداقت ، قسم به خوبي ، قسم به پرواز خسته ام    مگر نمي دانند نمي مانند پس چرا ...................... من كه مي دونم تنها مي مونم

همه ي ما مسافريم           مسافر       مسافر      پس

عاشقم مثل مسافر عاشقم

              عاشق رسيدن به انتها

                       عاشق بوي غريبانه ي كوچ

                                          تو سپيده ي غريب جاده ها

                                                          من پر از وسوسه هاي رفتنم

                                                                         رفتن و رسيدن و تازه شدن

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/٢
تگ ها :