این از خودم گذشتن رو پای خاطرخواهیم بذار

اگه به زور روزگار از زندگی ات می رم کنار
می رم که ثابت بکنم عاشقتم دیوونه وار
تو گریه های زار و زار سپردمت به روزگار
این از خودم گذشتن رو پای خاطرخواهیم بذار
خیال نکن که خواستم این اونه که می خواستمت
به قبله محمدی اینه که حرف راستمه
می خوای واسه ات همین وسط داد بزنم
با تار زلفات دلم رو دار بزنم
پیش همه خلق خدا زار بزنم
گریه کنون سرتوی دیوار بزنم
بعد یه عمر آزگار یه عاشقی تو روزگار
از عشق تونست که بگذره بدون باختن تو قمار
اگه به زور روزگار از زندگی ات می رم کنار
می رم که ثابت بکنم عاشقتم دیوونه وار
تو گریه های زار و زار سپردمت به روزگار
این از خودم گذشتن رو پای خاطرخواهیم بذار
می خوای واسه ات همین وسط داد بزنم
با تار زلفات دلم رو دار بزنم
پیش همه خلق خدا زار بزنم
گریه کنون سرتوی دیوار بزنم
بعد یه عمر آزگار یه عاشقی تو روزگار
از عشق تونست که بگذره بدون باختن تو قمار
اگه به زور روزگار از زندگی ات می رم کنار
می رم که ثابت بکنم عاشقتم دیوونه وار
تو گریه های زار و زار سپردمت به روزگار
این از خودم گذشتن رو پای خاطرخواهیم بذار

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٧
تگ ها :

خداوندا

ای کاش این اشک ها تمام نمی شدند

ای کاش این بغض ها راه گلویم را نمی بست

ای کاش این تنهایی هیچ وقت از کنارم نمی رفت

ای کاش این فرشته ی نجات کمی زود تراز مرگ سراغم می امد

ای کاش روزی رویاهای خیالی ام به واقعیت نزدیک و نزدیک تر می شدند

ای کاش روزی خوشحالی هم سراق من می امد

ای کاش روزی من هم با خوشحالی به خواب می رفتم
  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢۱
تگ ها :

دیگه به چی دل ببندم

الان ساعت ۱۲:۲۰  شب هست ۲۱ شهریور ۱۳۸۵ نگاه کردم به وبلاگ میدونی

زندگی من از ۱۹ اردیبهشت امسال به چه روز افتاده ۴ ماه کامل هست که من

به ظاهر زندگی میکنم و فقط به خاطر تو جلوی تمام حرفهام و احساساتم رومی گیرم

تمام احساساتم رو سرکوب می کنم که نکنه تو غمگین تر از این بشی اما

از درون داغونم ای مهربون از درون شکستم خرد شدم اگه بدونی که هر روز چطور بر من میگذرد

اگه بدونی چطور گاهی نفس در سینه ام حبس میشه و حالت خفگی میگیرم

اگه بدونی هیچدل خوشی برام نمونده جز امید به همون تماس یک دقیقه ای که

گاهی اون رو هم دریغ می کنی و البته بی تقصیری می دونم

اگه هرجای دنیا بری اگه تا ده تا بچه هم بیاری اگه بهترین زندگی رو هم داشته باشی

نامردی اگه از این تماس یک دقیقه ای هم از من دریغ کنی

دیگه به چی دل ببندم .......................

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢۱
تگ ها :

خدايا

من پذیرفتم شکست خویش را. پندهاي عقل دورانديش را.....من پذيرفتم كه عشق افسانه است. اين دل درد آشنا ديوانه است.....مي روم از رفتن من شاد باش. از عذاب ديدنم آزاد باش.....آرزو دارم بفهمي درد را. تلخي برخوردهاي سرد را.....دل به دست ديگران دادن قطعا ديوانگيست. من پشيمانم ولي خود كرده را تدبير نيست؟؟

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٠
تگ ها :

دل

دلم می خواست تنها باشم

 

دلم می خواست بی احساس با شم

 

دلم می خواست عاشق تنهایی نباشم

 

دلم می خواست باران دانه دانه نمی بارید

 

دلم می خواست ابر باشم تا باد مرا با خود ببرد

 

دلم می خواست چیزی به نام غم وجود نداشت

 

 دلم می خواست قطره ای باران باشم تا به دریا برسم

 

 دلم می خواست فریاد بزنم تاهمه صدای آهم را بشنوند

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٦
تگ ها :