دوست دارم

پرستو در دلم آواز سر داد:

مرا از عشق و شيدايي خبر داد

بگفتا اي عزيز...چرا از حال معشوقت نپرسي؟

تو که از يار خود غافل نبودي ..

تو که از وصف او حرمان نبودي

تو که عشقت همه دشت و دمن را...

همه ماه و زمين و کهکشان را...

تو که پندت همه پير و جوان را ..

همه دفتر همه ديوارها را..

تو که در آسمان جز او نبيني

تو که در آفتاب رويش بديدي.

بگفتم :من به يارم عشق دارم

من از هجرش دمي آسان نخوابم ..

اگر بيني که از عشقش چو نالم

اگر در شرح او بي تاب هستم...

بدان از دوريش تابم رميده

که جان و روح از ياد برده...

بدان در عشق او بي انتهايم بدان از مه

دوست دارم هميشه

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٧
تگ ها :

مـا پـیـــاده‌ایـــم ای ســواره‌ها...........

شب که می‌رسد از کـنـاره‌ها

گـریـه مـی‌کـنـم بـا سـتـاره‌ها

وای اگر شبـی ز آستیـن جان

بــر نــیــاورم دســت چـــاره‌ها

همچـو خامشان بسته‌ام زبان

حـرف مـن بـخـوان از اشـاره‌ها

ما ز اسـب و اصـل افــتـاده‌ایم

مـا پـیـــاده‌ایـــم ای ســواره‌ها

ای لـهـیـب غــم آتـشــم مـزن

خــرمـنـم مســوز از شــراره‌ها


  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٥
تگ ها :

زخـــم دگـــر بــزن بــدل..........

سنـگ دلا چــرا دگــر جــور و جــفــا نـمــی‌کـنی
سنـگ دلا چــرا دگــر جــور و جــفــا نـمــی‌کـنی

جـــور و جــفــا بکـن اگـر،
جـــور و جــفــا بکـن اگـر ،
مـهـر و وفـا نـمــی‌کـنی

زخـــم دگـــر بــزن بــدل مــرهــم اگر نـمــی‌نـهی
زخـــم دگـــر بــزن بــدل مــرهــم اگر نـمــی‌نـهی

درد دگـــر بــده اگـــر خــســتـــه دوا نـمــی‌کـنی
درد دگـــر بــده اگـــر خــســتـــه دوا نـمــی‌کـنی

عهد هر آنچه می‌کنی وعده به هر که می‌دهی
عـهـــد ز یــاد مــی‌بــری وعــده وفـــا نـمـی‌کـنی


عهد هر آنچه می‌کنی وعده به هر که می‌دهی
عـهـــد ز یــاد مــی‌بــری وعــده وفـــا نـمـی‌کـنی

تیــر غـمــم زدی بـجــان تـا کـه بـخــون نشـانیــم
تـا کـه بـخــون نشـانیــم

تیــر غـمــم زدی بـجــان تـا کـه بـخــون نشـانیــم
تـا کـه بـخــون نشـانیــم

هــر چــه کنــی بـکــن بـتـا ،هــر چــه کنــی بـکــن بـتـا
زانـکه خطـا نمی‌کنی ، زانـکه خطـا نمی‌کنی

سنـگ دلا چــرا دگــر جــور و جــفــا نـمــی‌کـنی
سنـگ دلا چــرا دگــر جــور و جــفــا نـمــی‌کـنی

جـــور و جــفــا بکـن اگـر،
جـــور و جــفــا بکـن اگـر ،
مـهـر و وفـا نـمــی‌کـنی
  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٥
تگ ها :

وجودت

در کنارم نیستی آرام باور میکنم

چشمهای خیسه خود را باز تر میکنم

عاشقت بودم تو هم مست دو چشمایه ترم

عاقبت از دوریت بر سینه خنجر میزنم

نام من رفت از دلت، خود را گرفتی از دلم

به خیالت من هوای یار دیگر می کنم

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٢
تگ ها :

نمی دانم که پايان اين راه چيست

در این روزهای مرگبار ، در این شب ، آری چه بگویم ؟ چگونه بگویم ؟ و از چه بگویم ؟ از اینکه در این برزخ ، در این بیچارگی محض ، در این سرگردانی بی پایان ، در این آوارگی های حسرت بار ، من تنهای تنها هستم و خسته تر از همیشه . نه راه پیشی در مقابل دارم  و نه راه پسی پشت سر . نه پای ایستادن دارم و نه قادر به رفتن هستم . مانده ام در کوره راه زندگی ، مانده ام در سختیهای روزگار . مانده ام بی کس تر از همیشه ..... مانده ام بی پناه تر از هر وقت . امشب فریادهای دلم شکسته و نمی توانم در گوش کسی بخوانم .

وقتی ندای آرامبخش تو سکوت کلبه حزین قلبم را می شکست ، وقتی که نگاه های گرم تو به روح خسته من احساساتم را نوازش می داد ، وقتی که با صداقت و پاکی جزء جزء وجودم ، تو را می پرستیدم ، هیچ وقت نمی دانستم که اینگونه دلم را زیر پاهایت خواهی شکست . دلی که در تمام این مدت بازیچه دستانت بود .....

دلم آنقدر گرفته است که می خواهم به اندازه هزار قرن گریه کنم . می خواهم حرف بزنم . حس می کنم جایی از قلبم سوراخ شده است . خسته از تو نیستم . می خواهم نباشم . می خواهم هیچ وقت نباشم . این دلم آنقدر درد در خودش دارد که نمی دانم از کدام یک بنویسم .

من مدیون همه قطرات اشکم هستم که بیهوده و به پاس بی اعتمادی به ناکسان بر زمین ریخته شد . من مدیون قلبم هستم که به ناروا تپید . من مدیون همه اعضای بدنم هستم که به لرزش و دلواپسی انداختمشان . دلم پر از غصه است و تاری دیدگان مجال اشک را گرفته ، نوبت به نوشتن نمی دهد . بیایید و مرگ دلم را تماشا کنید . بیایید و گریه ی مرا جشن بگیرید .

آخر ای دنیا من چه کاری کردم که اینقدر روحم را عذاب می دهی ؟ چه قانونی از طبیعت را زیر پای نهادم که مرا اینگونه به باد ملامت می نهی ؟ مرگ بر تو . مرگ . آری گناه من از بی گناهی ست . آری گناه من این است  .

من خسته از همه چیز و همه کس به غرور دیگران می خندم که چه به ناروا دلم را به بازی می گیرند . عشق در میان ما مرده است ، و چیزی که مرده باشد ، دیگر به درد هیچ کس نمی خورد . تو هم بیا مرگ لحظه های مرا جشن بگیرد ، که روز به روز با قلبی ناآرام در ورای سکوت می شکنم .

آنچنان دلتنگم که می خواهم فقط سکوت کنم . سکوت . سکوت . سکوت . و می خواهم از این سکوت در تنهایی غم خویش بمیرم ... آری اینگونه بمیرم ........

این هم درد این دل ساده درتنهایی .

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٧
تگ ها :

وفا

در خواب ناز بودم شبي . ديدم كسي در مي زند در را گشودم روي او

 ديدم غم است در مي زند اي بي وفا از غم بياموز وفا

غم با آن همه بيگانگي هر شب به من سر مي زند !!

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٧
تگ ها :