از کجا باید شروع کرد

از کجا باید شروع کرد کرد
قصه ی عشقو دوباره


با زمین خیلی غریبم با هوای تو صمیمی
دیده بودمت هزار بار تو یه رویای قدیمی


به نگاه چشم گریون یه فرشه رو زمینی
چشامو به روت می بندم تا که اشکامو نبینی

با تو فریاد یه عمر و و و میکشم تا اوج باور
دلای آبی همیشه میمونن بی یار و یاور


از کجا باید شروع کرد قصه ی عشقو دوباره
تا همه بغضهای عالم سر عاشقی نباره


از کجا باید شروع کرد قصه ی عشقو دوباره
تا همه بغضهای عالم سر عاشقی نباره

غربت ارزوهامون دل طاقتو شیکونده
نگو تو شهر حقیقت واسه ما جایی نمونده


نگو دیره واسه گفتن سهمم از دنیا همینه
که تو تنهایی شبهام کسی اشکامو نبینه/ کسی اشکامو نبینه


از کجا باید شروع کرد قصه ی عشقو دوباره
تا همه بغضهای عالم سر عاشقی نباره


از کجا باید شروع کرد قصه ی عشقو دوباره
تا همه بغضهای عالم سر عاشقی نباره

از کجا باید شروع کرد

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٩
تگ ها :

عجیب است زمانه

واما جواب همه این حرفها و اینکه کی بی وفا ست کی عهد رو زیرپا گذاشته

 کی دروغ گفته یک جمله هست که نمیگم که نخواهم گفت

 که اگر بگویم خودم می شکنم بیشتر از این ...............

تو فقط از یک بحث بر سر کار و زمان کار رنجیدی و این همه حرف بارم کردی

من اونوقت چی بگم از خنجر آخریت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آنکه خنجر خورده منم آنکه جو سازی می کنه من نیستم ........

امان از آن یک جمله .................................. که نخواهم گفت

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٩
تگ ها :

 

خدايا

امروز قلبم شکست. نه به تیغ دشمن بلکه با خنجر دوست.

دوستی که با هم عهد بستیم تا زنده هستیم با هم باشیم.

امروز او با بی اعتنایی از کنارم گذشت و نگاهی به قلب شکسته ام ننداخت.

رفت...

اما زخمی که بر دلم کاشت تا ابد خواهد ماند.

دیگر با هیچ کس عهد نخواهم بست.

چون که می دانم او هم بی وفایی خواهد کرد...

 

چنان بیگانه با خویشم که حتی سایه ام دیگر نمی آید به دنبالم.

 

دلم غم داره امشب خيلی تنهام خيلی....

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢۸
تگ ها :

 

 

عمريست که می بازم و يک برد ندارم

 

اما چه کنم عاشق اين کهنه قمارم

 

 

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٧
تگ ها :

صياد

 

چون صيد به دام تو به هر لحظه شكارم

 

اي طرفه نگارم

 

از دوري صياد دگر تاب ندارم

 

رفتست قرارم

 

چون آهوي گمگشته به هر گوشه دوانم

 

تا دام در آغوش نگيرم نگرانم

 

از ناوك مژگان چو دوصد تير پرانی

 

بر دل بنشانی

 

چون پرتو خورشيد اگر رو بكشانی

 

واي از شب تارم

 

در بند و گرفتار بر آن سلسله مويم

 

از ديده  ره كوي تو با عشق بشويم

 

با حال نزارم ... باحال نزارم

 

برخيز كه داد از من بيچاره ستانی

 

بنشين كه شرر بر دل تنگم بنشانی

 

تا آن لب شيرين به سخن باز گشايي

 

خوش جلوه نمايی

 

اي برده امان از دل عشاق كجايی

 

تا سجده گذارم... تاسجده گذارم

 

گر بوي تورا باد به منزل برساند

 

جانم برهاند

 

ورنه ز وجودم اثري هيچ نماند

 

جز گرد و غبارم... جز گرد و غبارم

 

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٧
تگ ها :

خداوندا

ديگر به اجبار باورم شده كه ديگه دوستم نداری

شوخي تلخي بود كه كم كم به آن عادت كرده ام

 كه ديگر جز در رويا هاي شبانه توقع دوست داشتنت را ندارم

همیشه به یاد تو هستم...

 

نه زمینم که پا نهی ام سخت


نه آسمانم که اشاره ام کنی با دست


نه آبم که محدودم کنی به تنگ


و نه خاکم که مشغول کنی به گلدان


تنها


اسیری ام گرفتار اثیر


با دهانی ماهی وار و زبانی گنگ


نتوانی ام دست یافتن


اسیری ام در اثیری.


 

 

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٧
تگ ها :

واي بر اسيري

اي واي بر اسيري كز ياد رفته باشد


در دام مانده باشد صياد رفته باشد

همیشه آماده بودی من رو کنار بزنی اگه به تو بود که خیلی سال پیش

 منو پس زده بودی التماس های در خونه مادر بزرگت یادت رفته بی انصاف

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٦
تگ ها :

برو

من می دونم که با يکی ديگه داری حرف می زنی

 

يه روز جوابمو می دی يک روز منو پس می زنی

 

به من می گی دوستم داری اما ....

 

می دونم ديگه دوستم نداری باشه برو فقط در حد کار باشه نه چيز ديگه

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٦
تگ ها :

خاطرات

به  نام آن کسی که اگر حکم کند همه محکومیم

هرکس به طریقی دل ما می شکند

بیگانه جدا دوست جدا می شکند

بیگانه اگر می شکند حرفی نیست

از دوست بپرسید چرا می شکند

بشکست دلمو کسی صدایی نشنید

آری دل درد بی صدا می شکند

آموختم چگونه گذشت کردن را  . کاش ...

برای اولین باربه خاطرت لذتش را حس کردم و تکرار آن ...

دلم می خواهد بگویم که تکرارش شاید باعث ویرانی دلم شود . تکرارش قلبم را می شکند .

                     ولی اگر تو شکستن قلبم را می خواهی

                               باز هم حاضرم

توی دفتر خاطراتم نگاه می کردم که ديدم:

امروز روزی است که روزنامه را جلوی خودت گرفتی و تا خانه رفتی يادت هست هيچ وقت از يادم نمی ره

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢۱
تگ ها :

 

 

 

 

ساده نبود گذشتن از تو برام

ساده نبود كوچ تو از لحظه هام

ساده نبود قصه ي بي تو بودن

ساده نبود هق هق شب گريه هام

چه ساده دل بريدي اشك منو نديدي

خطي رو خاطرات قشنگمون كشيدي

اما به انتظار برگشتنت مي مونم

شب تا سحر به يادت غزل غزل مي خونم

چه عاشقونه خوندم چه بي بهونه رفتي

ناباورانه موندم كه بي نشونه رفتي

من بي تو باز تنهام از تو چي مونده برجا

از تو چي مونده برجا جز مشتي خاطرات

اما به انتظار برگشتنت مي مونم

شب تا سحر به يادت غزل غزل مي خونم

..................................................................

همیشه حجم غمهای مراتنها تو می فهمی

غم امروز و فردای مرا تنها تو می فهمی

من آن دریای خاموشم، تلاطم های قلبم کو

بیا موجم، که غوغای مرا تنها تو می فهمی

 

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢۱
تگ ها :

وسعت تنهائيم

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد...

وسعت تنهائيم را حس نکرد...

 در ميان خنده هاي تلخ من... گريه پنهانيم را حس نکرد...

در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد...

آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد

سالگرد روزی که حتی یک ثانیه آن آرزوی من است مبارک

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٠
تگ ها :

غم

خواب را از چشم من دزديده اند

ياد ايامي که در ماتم گذشت----------درد جانسوزي که بر قلبم نشست

از تـــــــب غم در دلم کولاک بود

تشنه يک جرعه عشق پاک بود

در وجودم يک بيابان بي کسي------------------مرگ اميد و غم و دلواپسي

آنکه هستي را به کامم زهر کرد

کينه جو از مردمـــــــان دهر کرد

چهره عشق و صداقت زرد بود--------------------با دلم نا باوري همدرد بود

هر که ديدم ظاهري يکرنگ داشت

در نهـــــان با من سر نيرنگ داشت

روزها شبها به نوميدي گذشت---------------هر چه کردم روزگارم برنگشت

هيچکس را قلب من باور نداشت

عمق انکــــــــار مرا کافر نداشت

پيش از امشب ناله من کم نبود-----------------در نگاهم جز غم و ماتم نبود

ليــــــــک امروزم تماشايي شدست

وه که در قلبم چه غوغايي شدست

امشب از خود سر برون آورده ام-------------دل به درياي جنون آورده ام

واي دل را سخـــــــت آسان باختم

حيف از آن عمري که با غم ساختم

يک نظر يک آن دگرگون گشته ام----------پاي تا سر سحر و افسون گشته ام

در هجوم ظلمت و بيم و اميد

دستي آمد پرده شب را  دريد

حرفهايش رنگ و بويي ژرف داشت----------چشمهايش با نگاهم حرف داشت

لحن چشمانش دلم را آب کرد

تاب گيسويش مرا بي تاب   کرد

در کوير سينه بذر مهر کاشت----------گويي اندر چشم مستش سحر داشت

شور عشقش در وجودم خانه کرد

بي کـــسي را با دلم بيـــگانه کرد

گرچه قلبم آرزوي غرق داشت--------------ليک او با جمله مردم فرق داشت

    . . . . . . . . . . . . . .

باز امـشب خاطــــرم آرام نيست

سرنوشتم جز بدست جام نيست

باز امشب فکر من آزاد نيست---------------ذهن جز برگي به دست باد نيست

در دل شـــب فـکـر فردا   ميکنم

تا ســــحر با خود تقـــــــلا ميکنم

مست مست ام وحشت از هشياري است

اي خــــــدا ايـن خـــواب يا بيداري است ؟

زآن که فردا روز بيــــدارت کنند-------------------وز هرآنچه عشق بيزارت کنند

کاش امشب ذهن من ياري کند

چـــاره اي انديشه اي کاري کند

کاش امشب ذهن من ياري  کند

عشق را در شعر من جاري کند

کاش امشب ذهن من ياري کند

تا سحــــــر با دل هم آوايي کند

اي که خواب چشمهايت زندگيست------------------فکر بيداري از آن پژمردگيست

روزگارت از خوشي آکنــــده باد-------------------مهربــــاني در دلت پاينده باد

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٥
تگ ها :

روزا با هم دیگه فرقی ندارن،بوی کهنه‌گی می‌دن تموم‌شون!

می‌بینم صورتمو تو آینه،
با لبی خسته می‌پرسم از خودم :
این غریبه کیه ؟ از من چی می‌خواد ؟
اون به من یا من به اون خیره شدم ؟

باورم نمیشه هر چی می بینم ،
چشامو یه لحظه رو هم می ذارم ،
به خودم می‌گم که این صورتکه ،
می‌تونم از صورتم ورش دارم!

می‌کشم دست‌ام‌و روی صورت‌ام،
هر چی باید بدونم دست‌ام می‌گه،
من‌و توی آینه نشون می‌ده،
می‌گه: این تو ای، نه هیچ کس دیگه!

جای پاهای تموم قصه‌ها،
رنگ غربت تو تموم لحظه‌ها،
مونده روی صورت‌ات تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا!

*

آینه می‌گه: تو همون ای که یه روز
می‌خواستی خورشیدو با دست بگیری،
ولی امروز شهر شب خونه‌ت شده،
داری بی‌صدا تو قلب‌ات می‌میری!

می‌شکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته‌ها حرف بزنه!
آینه می‌شکنه هزار تيکه می‌شه،
اما باز تو هر تيکه‌ش عکس من ئه!

عکسا با دهن‌کجی به‌ام می‌گن:
چشم امید و ببر از آسمون!
روزا با هم دیگه فرقی ندارن،
بوی کهنه‌گی می‌دن تموم‌شون!
  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٩
تگ ها :