آه...

گفتی دوستت دارم و رفتی . من حیرت کردم . از دور سایه هایی غریب می آمد از جنس دلتنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق . با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمی خواهم .ترسیدم و گریختم . رفتم تا پایان هرچه که بود و گم شدم.واین ها پیش از قصه ی لبخند تو بود.

جای خلوتی بود . وسط نیستی . گفتی:« هستم.» نگریستم ، اما چیزی نبود.گفتم : « نیستی.» باز گفتی:« هستم.» بر خود لرزیدم ودردل گفتم نه ، نیستی. این جا جز من کسی نیست . بعد انگار گرمای تو در دلم ریخت . من داغ شدم ، گرگرفتم تا گیج شدم.بعد لبخند زدی و من تسلیم شدم.گفتم:« هستی ! تو هستی! این من هستم که نیستم.» گفتی : « غلطی.» و این هنوز پیش از قصه ی دست های تو بود.

وقتی رفتی اندوه ماند و اندوه. از پاره ابرهای هجرباران شوق می بارید و این تکه گوشت افتاده در قفس قفسه ی سینه ام را آتش می زد. ومن ذوب می شدم و پروانه ها نه، فرشته ها حیرت می کردند .و این وقتی بود که هنوز دست هایت انگشتا ن ام را نبوییده بودند.
و تو رفتی از پیش من و ندیدی خرد شدنم را ... .

« تو هنوز هم برای من هستی »

امروز يکساله شد جدايی من از... چه سخت و طاقت فرسا بود در اين تنهايی ام

 

آه ای عشق ز تو بیزارم

تا ابد از غم دل بیمارم

برو ای عشق میازارم بیش

از تو بیزارم و از کرده خویش .

 

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٢
تگ ها :

 

" غم دل "

بدل هست مرا غم که گفتن ندارد

چه گویم از این غم شنفتن ندارد

که گوید که با کس غم دل توان گفت

از این غم چه گویم که گفتن ندارد

ببین غنچه خنده روی لب من

که بی رویت ای گل شکفتن ندارد

نشسته غبار غمت بر دل من

غبار غم عشق رفتن ندارد

شبی نیست کاید بچشمم دمی خواب

که شب بی خیال تو خفتن ندارد .

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٢
تگ ها :