یه روز عشق ودیوانگی و محبت و فضولی داشتن قایم موشک بازی میکردن

نوبت به دیوونگی رسید همه رو پیدا کرداماهرچی گشت اثری ازعشق نبود

فضولی متوجه شد عشق پشت یک بته گل سرخ قایم شده ودیوونگی را خبر کرد

دیوونگی یک خار بزرگ برداشت ودر بته گل سرخ فرو کرد

صدای فریاد عشق بلند شد وقتی همه به سراغش رفتند دیدند که چشمانش کور شده

دیوونگی که خودش را مقصر میدانست تصمیم گرفت همیشه عشق را همراهی کنه

از اون روز به بعد وقتی که عشق به سراغ کسی میره چون کوره بد یهای

معشوقش را نمی بینه و دیوونگی هم همیشه در کنارشه

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱۸
تگ ها :