صحبتِ محبت ِ من باورت نبود

باور نداشتم که گل آرزوی من


با دست نازنين تو بر خاک اوفتد


با اين همه هنوز به جان می پرستمت


به الله اگر که عشق چنين پاک اوفتد


بيچاره دل، خطای تو در چشم او نکوست


گويد به من:هر آنچه که او کرد، خوب کرد


«فردای ما» نيامد و خورشيد آرزو


تنها سپيده‌ای زد و آنگه ... غروب کرد


بر گور ِ عشق ِ خويش،شباهنگ ماتمم


دانی چرا نوای عزا سر نمی کنم؟


تو صحبتِ محبت ِ من باورت نبود


من ترک دوستی، ز تو باور نمی‌کنم


پاداش آن صفای خدايی که در تو بود


اين واپسين ترانه تو را يادگار باد


مانـَد به سينه‌ام غم تو، يادگارِ تو


هرگز غمت مباد و خدا با تو يار باد


فریدون مشیری

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٠
تگ ها :