دل من يه روز به دريا زد و رفت

دل من يه روز به دريا زد و رفت

پشت پا به رسم دنيا زد و رفت

پاشنه ی کفش فرار رو ور کشيد

آستين همّـتـو بالا زد و رفت

يه دفه بچه شد و تنگ غروب

سنگ روی شيشه ی فردا زد و رفت

حيوونی تازگی آدم شده بود

به سرش هوای حوا زد و رفت

دفتر گذشته ها رو پاره کرد

نامه ی فرداها رو تا زد و رفت

زنده ها خيلی براش کهنه بودن

خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

هوای تازه دلش می‌خواست ولی

آخرش توی غبارا زد و رفت

دنبال کليد خوشبختی می‌گشت

خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٥
تگ ها :