خدايا

من پذیرفتم شکست خویش را. پندهاي عقل دورانديش را.....من پذيرفتم كه عشق افسانه است. اين دل درد آشنا ديوانه است.....مي روم از رفتن من شاد باش. از عذاب ديدنم آزاد باش.....آرزو دارم بفهمي درد را. تلخي برخوردهاي سرد را.....دل به دست ديگران دادن قطعا ديوانگيست. من پشيمانم ولي خود كرده را تدبير نيست؟؟

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٠
تگ ها :