اشك دل

کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت ولی اهسته می گویم خدایا بی اثر باشد

آره بعضي وقتها دلت ميگيره اون موقعه كه حس ميكني تنهاي تنهايي تك و تنها ته اين دنيا نشستي و يه نفر داره مياد نزديك ميشه و نزديكتر ولي تو حتي حالشو نداري ازش بپرسي كيه آره چون اون موقع تنهاي تنهايي آروم مياد و ميشينه كنارت و دست ميندازه گردنت يهو يه سردي و رخوت ناخونده ولي دوست داشتني تمامتو ميگيره تويي و سردي. تويي و خودت و خودت. تو همينجوري سرت پايينه ولي انگار اون رو يه عمره ميشناسي آره دقيقا يه عمر احساس انس شديدي ميكني و نا خود اگاه بدون اينكه بخواي تو دلت ميخواي باهاش حرف بزني اما نه حال داري سرتو بياري بالا نه ميتوني زبونتو تكون بدي ولي انگار همه حرفاتو ميدونه و گرمي دستاش كه نه سرديشو بيشتر ميكنه و تو توي اين لذت دردناك فرو ميري آره اون كار خودشو كرده دستشو برميداره كه بره وتو هنوز توي اين افيون گيري. سرتو مياري بالا ببينيش چه شكلي كيه اين دوست قديمي؟ اما اون تو تاريكيه برميگرده و تو ميتوني ببينيش اما ! اون تويي ! آره اون عين توئه آره كاملا وهنوز سوالتو نپرسيدي كه ميگه من غم هستم......


مرغ دلم گرفته ای پرستوی مهاجر باز آی که بی تو زندگی هر گز هر گز


  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٧
تگ ها :