تنهايی

چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهايي ست 

 ببين مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشايي ست 

مرا در اوج مي خواهي تماشا كن تماشا كن

 دروغين بودم از ديروز مرا امروز حاشا كن 

 در اين دنيا كه حتي ابر نمي گريد به حال ما 

 همه از من گريزانند تو هم بگذر ازين تنها 

 فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم و هستم 

دلم چون دفترم خالي قلم خشكيده در دستم 

 گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم 

 به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم

رفيقان يك به يك رفتند مرا با خود رها كردند....................

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱
تگ ها :