آمدی

 

تو وقتي كه همه تنهام گذاشتن دلم كندند و جا پا روش گذاشتن

تو رو زايي همه دوري و دوري هزار سال خستگي عمري صبوري

روزي كه حتي سايم دشمنم بود تو لحظه اي كه وقت رفتنم بود

يكي پيدا شد و قفس رو وا كرد تو اوج بي صداي ها صدام كرد

يكي او مد كه دوست داشتن مي فهميد منو از اون منه مرده جدا كرد

نميخوام كه بره هيچ وقت زد ستم فقط اون مي دونه كه خيلي خستم

همه گلدونارو دوباره جون داد گلهاي بي زبونو باز زبون داد

تو رو زايي كه وقت مردنم بود روز اي سخت حسرت خوردنم بود

تو وقتي كه نفس ياري نميكرد همش اشك و همش رنج و همش درد

 

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱
تگ ها :