دلم گرفته

دلم گرفته است...ميخواهم بگريم اما اشك به ميهماني چشمانم نمي آيد ,

تنم خسته و روحم رنجور گشته و ميخواهم از اين همه ناراحتي بگريزم

 اما پا هايم مرا ياري نميكنند . مانند پرنده ايي در قفس زنداني گشته ام .

از اين همه تكرار خسته شده ام , چقدر دلم ميخواهد طعم واقعي زندگي را بچشم ,

چقدر دلم ميخواهد مثل قديم عاشق هم بوديم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم كلمه ي

دوستت دارم

را هر روز از زبانت بشنوم , ولي افسوس آن كلمه كه مرا به زندگي اميدوار مي كرد

هال به فرا موشي سپرده شد و جايش را تحقير گرفت .

 

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۸
تگ ها :