خداوندا

ديگر به اجبار باورم شده كه ديگه دوستم نداری

شوخي تلخي بود كه كم كم به آن عادت كرده ام

 كه ديگر جز در رويا هاي شبانه توقع دوست داشتنت را ندارم

همیشه به یاد تو هستم...

 

نه زمینم که پا نهی ام سخت


نه آسمانم که اشاره ام کنی با دست


نه آبم که محدودم کنی به تنگ


و نه خاکم که مشغول کنی به گلدان


تنها


اسیری ام گرفتار اثیر


با دهانی ماهی وار و زبانی گنگ


نتوانی ام دست یافتن


اسیری ام در اثیری.


 

 

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٧
تگ ها :