چه ها من کشیدم به راه تو

من و شمع نیمه جون امشب بس که نالیدیم شب به تنگ آمد

خدایا آئینه جانم از غم تنهائی به سنگ آمد

نمی دانم  چطور باید به من ثابت بشه که تو مدتهاست فقط با ادعاهای بی عملت

ابراز احساس می کنی ومن اینطور ساده انگارانه باور

افسوس که مدتهاست و شاید مدتها قبل از رفتنت دلت رو از من کنده بودی

این بار هم که اینها نبودن و کلا هفته های اخیر موندنت وبودنت رو دیدم و واقعا

افسوس تو همون آدمی هستی که من یادم میآد با یک اشاره چه ها می کرد

یا قبلا خواب و رویا بوده یا الان در کابوسی عمیق هستم و بیدار نمیشم ......

دیگه نه گله ای و نه شکایتی و نه ناله ای

مدتهاست یک آشنای معمولی شدم من و سعی میکنم به خودم دروغ بگم که نه

هنوز هم هستی در حالی که نیستی واقعا ...........

چه ها من کشیدم به راه تو             شمع شب داند و سوز و ساز من

جریانات کمی نبوده این مدت که هر کی غیر از من بود رو از پا می انداخت

همین دو مورد اخیر برای داغون شدن هر کسی کافی بود ..................

میرم حرم و شکایت همه رو به خود خدا میکنم و بس رفیق

توای شمع واپسین شعله تا سحر چه جانانه میسوزی


سراپا آتش شده جانت در عزای پروانه میسوزی

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٥
تگ ها :