بهار از دست رفته

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت

در تهاجم با زمان آتش زدم ، كشتم

من بهار عشق را ديدم ولی باور نكردم

يك كلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم

من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم

تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در يادم

من به عشق منتظر ماندن همه صبر و قرار رفت

بهارم رفت، عشقم مرد، يارم رفت

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٦
تگ ها :