تبريک

سلام مطلبتو خوندم هميشه همينو ميگی که من هيچ احساسی ندارم باشه تو هم ديوار کوتاهتر از من پيدا نکردی داشتم وبلاگ چک می کردم همزمان ترانه معيين هم گوش می دادم دو تا از ترانه هاشو برايت می نويسم می دونم که از ترانه هايش خوشت می آيد

 

قسم نخور به جونم که بی قسم می دونم

نور ستاره تو رفته از آسمونم

چشمام اشکی نداره

به پای تو بباره

يک قلب پاره پاره قسم خوردن نداره

نگينی بودی بر انگشتر من

اميدی در دل عاشق تر من

تو که آتش زدی بر هستی من

به باد دادی چرا خاکستر من

تو که با قلب عاشق می پريدی

شکستی پس چرا بال و پر من

چرا می خواهی قسم های دروغين

بشه يک بار ديگه باور من

قسم نخور به جونم

که بی قسم می دونم

نور ستاره تو

رفته از آسمونم

چشمام اشکی نداره....

..................................................................

روزگار روز منو پيش فروشی کرده

دل بيدار مرا پير خموشی کرده

هيچ در دست ندارم که به تو عرضه کنم

چه کنم نيست هوايی که دلی تازه کنم

قصد من نيت آزار نبود

جنس من درخور بازار نبود

جنسم از خاک و دلم خاکی زد

روح من از خودمم شاکی زد

جنسم از رنگ طلا بود نه از جنس طلا

دل گرفتار بلا بود و سزاوار بلا

ما ز فردا نگرانيم که فردا چه کنيم

زير اين بار گرانيم که جان را چه کنيم

روزگار روز مرا پيش فروشی کرده

دل بيدار مرا پير خموشی کرده

 

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٥
تگ ها :