تنها

خستگی های نگاه خسته ام از بی کسی است

قصه های دلتنگی هايم را برايت نمی گويم که غم توی خيال چشمهايت بنشيند.

هر گاه که با تو حرف می زنم مراقبم تا تو صدای آه مرا نشنوی!هر چند گاهی اين نوا

به گوش تو می رسد.     تو نيستی که ببينی! اما..............................

خيلی وقت نيست که باور کردم:عشق سيلاب عظيمی است.

قصه ساده شروع شد*کاش اگر من وتورو بخوان از هم جدا کنن به همين سادگی هم

پايان می گرفت!

نمی دو نم از کدوم راه اومدی؟.......و موندی؟........

شايد خواسته بودی  عشق رو هديه ام کنی وبشکنی سو گندم را....؟

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٩
تگ ها :