دلبر

در نگاهم موج مي زند بي انتها و خاموش در حسرت دست گرمي كه بوي مهرباني مي دهد... اشكي سرد گونه هايم را نوازش مي كند، آه عزيزم جاي تو هميشه در زندگيم خالي بود،‌ باور كن رسم دلم رفاقت صميمي و پاك تا آخرين نفس بود، حديث من و تو پشت و خنجر نبود، باور كن رفاقت برايم مقدس ترين كلام در عمل بود... من تو را در اوج مي خواستم كسي كه با نور حقيقت راهم را روشن كند كسي كه بتوانم به پاكي نگاهش سوگند بخورم ... آه عزيزم تو را درياي بي انتها مي خواستم تا اين قطره كوچك را به اقيانوس صفا و صميميت برساني آن زمان دلم ماهي كوچكي مي شد كه دور از اشكهاي پاك و نگاه مهربانت روزي هزار بار ميميرد به هواي دل تو دوباره جان مي گيرد...

به هر دري كه زدم؛ سري شكسته شد!

به هر جا كه سر زدم؛ دري بسته شد!

نه دگر در زنم به سري، نه دگر سر زنم به دري

كه روح در بدرم! از سر و در زدن ... خسته شد!

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱۱
تگ ها :