يک خبر از ديونه

عشق را داد زدم
خواب ديدم يک شب ........که تک و تنهايم..............در دل يک دره....
و به هر سو که نظر می کردم...........کوه هايی بودند .............همگی با عظمت......
در دلم شوری بود.......همه اعضاي تنم ميل به جنبيدن داشت......
همچو آنكس كه به دنبال كسي مي گردد......مي دويدم همه سو.....و نگه مي كردم.....
بلكه آرام دل خويش بيابم آنجا.........
عاقبت خسته شدم.....ديدگانم بي نور....پاهايم خسته.....و خودم غرق عطش....
و بدينسان آخر.......در كنار كوهي .......... عطش از پاي درآورد مرا.....
به زمين بنشستم.......ناگهان از دل آن كوه صدايي آمد........كه اگر خسته اي و تشنه لبي.....
چاره ي تو شرابي است طهور.......
من به سويش رفتم........
در كنار آن كوه........بركه اي بود پر از آب زلال.......و بديدم آبش........از دل كوه برون مي آمد.....
به كنارش رفتم.....دست بردم كه كفي آب از آن بردارم........صورتم را ديدم.......
آنچنان غرق تماشا گشتم ......كه عطش يادم رفت.......مدتي طول كشيد تا كه به خود آيم باز...
كف آبي به دهان بردم و خوردم آنرا.........خوردنش مستم كرد.......
بار دوم كه كف دست به سويش بردم........باز خود را ديدم.......ليكن اين بار كنار آن كوه....
دانشي در دل من گشت پديد..... و به آن دانستم........كه چقدر كوچك و بي مقدارم.....
دست را سوي دهانم بردم.........مستي ام افزون شد.......
چون دگر بار به آن آب نظر افكندم.....تا كفي آب از آن بردارم.......من به جز كوه نديدم چيزي...
بار سوم خوردم.......مستي افزونتر از افزونتر گشت.......هوس نعره ي مستانه كشيدن كردم....
هر چه بر ذهن فشار آوردم.....فقطم عشق به ياد آمد و بس .....با همه هستي خود......
عشق را داد زدم........بعد چندي بشنيدم از كوه.......با صدايي محكم.....و به صد شور و نوا....
بانگ و فرياد برآورد كه عشق........نعره اش مست تر از نعره ي من.......
مستي ام افزون گشت...و ز پا افتادم......
صورتم تا به زمين خورد ز جا برجستم.....آه و فرياد كشيدم از دل......
كاشكي خواب نبود......
كاش بيداري بود...
كاش بيداري بود...

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٥
تگ ها :