از بازيهای زندگی غبار غم به روم نشست

هر وقت ديدم اميدی نيست دلم گرفت قلبم شکست

سلام می دونی برای چی اين شعر رو نوشتم آخه هر وقت آدما بيکار يا تنها می شند شروع به غرغر کردن به طرف مقابلشون که ادعا می کنند دوستشان دارند می کنند هر وقت هم که کار داشتند که تو اصلا وجود نداری ... تازه توقع دارند اين برخوردی که دارند را شما نداشته باشيد يکی ادعا می کنه خيلی يک شخصی رو دوست داره نبايد بيرون بره ... نبايد با کسی حرف بزنه... نمی تونه تنها باشه... نمی تونه پای تلفن باشه... نمی تونه بخنده ... نمی تونه گريه کنه ... مشکل داشته باشه به اون ربطی نداره... نمی تونه بگه می خوام تنها باشم... اگر بگه ميگن حتما با کسيه... اگر دوست داشته باشه جايی کار کنه اجازه نداره... اگر دوست داشته باشه کلاس زبان بره  حق نداره ... اگر دوست داشته باشه کلاس موسيقی بره حق نداره ... اگر دوست داشته باشه کلاس کامپيوتر بره حق نداره ... اگر دوست داشته باشه با دوستانش بيرون بره حق نداره ... اگر دوست داشته باشه با فاميل باشه حق نداره... اگر دوست داشته باشه مدل لباس عوض کنه حق نداره ... اگر دوست داشته باشه هر روز يک جور بگرده حق نداره ... اگر دوست داشته باشه خيلی کارهايی که ديگران انجام می دهند را انجام بده حق نداره فقط بايد توی خونه بشينه يا پيش اون باشه بغير از اين هيچ کار ديگری نبايد بکنه چون از ديد اون خلافه .... اگر های زيادی بوده و هست تمام اينها که گفتم .... بخاطر اينکه طرف تو رو دوست داره و هر وقت هم که حرفی زده بشه ميگه دروغ می گی هميشه دروغ می گی آخه يکی نيست به اين بنده خدا بگه حتما خودت تمام کارهايت دروغ که فکر می کنی من همه حرفهايم دروغه .... با تمام اين تفاسير خودش همه اين کار ها را می کنه و من حق ندارم بگم چرا ... راستی جديدا که پول موبايلش ۱۲۰ هزار تومان آمده که به قول خودش با دو سه تا از دوستانش همش صحبت کرده آخه يکی نيست بگه جونم بچه گير آوردی يا چيز ديگه

خيلی حرفها هست که دوست دارم الان بگم چون خيلی خيلی عصبانی هستم ... خيلی خيلی خودخواه . پرو . هستی همه چيز رو برای خودت می خواهی و ديگران هيچ

بالا تر از سياهی به نظر تو رنگی هست می کنم کاری که نبايد بکنم نه اونی که تو فکر تو هست

شعری که دفعه قبل نوشتم منظورم تو بودی نه کس ديگه

من همان برده ای هستم که در بازار مرا به سکه ای خريدی

و در بازار هرزها به چند می فروشی؟!

 

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٦
تگ ها :