تنهايی

سلام

دلم ميخواد به همه چيز و همه كس پشت كنم و بزارم برم. كجاشو نميدونم مهم رفته، دلم ميخواد سر به بيابون بزارم يه جايي كه هيچكس نباشه، فقط من باشم و خودش، خودش باشه و من.

ذهنم ديگه ياريم نميكه، ديگه با دلم نزاع هم نميكنه كه ديگه دلي واسم نمونده.

« مسلمانان مرا وقتي دلي بود              كه با وي گفتمي گر مشكلي بود »

گمش كردم، تو يكي از همين جاده ها، يادم نيست چيكارش كردم و كجا جاش گذاشتم. اينقدر گرفتار عقل شدم كه دلم از دست رفت.

جاي خالي دلم درد ميكنه، اينجا، تو وجودم يه چيزي كمِ، داره عذابم ميده… كسي دل من و نديده ؟!

امشب تنهايی لحظه ای مرا به حال خود رها نمی کند.

دلم تنگ است. ميخواهم گريه کنم اما نمی دانم سر بر کدام شانه نهم تا اشکها يم جاری شوند . هر چه می گردم کسی نيست تا سر بر شانه هايش نهم و زار زار گريه کنم .ولی می دانم يک روز می ايی و می شوی مرهمی بر دل عاشق من.امشب را نيز با دلتنگی سر می کنم به اين اميد که اين دلتنگی ها به پايان رسد ولی اين را می دانم که امشب اخرين شب نخواهد بود و شب های زيادی را پيش رو دارم.

به قول شاعر بايد که جمله جان شوی تا لايق جانان شوی.

يادمان باشد از اين پس جفايی نکنيم

 

اگر از خويش شکستيم صدايی نکنيم

 

يادمان باشد اگر خاطرمان تنگ آمد

 

طلب عشق ز هر بی سر و پايی نکنيم

 

دوستان عزيزـ عزيزانی روی دل قيمت گذاشتند قيمت شما چقدر است

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢۸
تگ ها :