...اينجا من تنها هستم و بيابان....

بياباني گرم، تنهايي محض، آنچنان آشفته ام كه توان ماندنم نيست و آنچنان بي رمقم كه قدرت رفتن ندارم... به آسمان نگاه مي كنم بدون اينكه لحظه اي نا اميدانه آب طلب كنم، تنها خودم را عاجزانه به خاك مي سپارم شايد صداي پاي دوست همين نزديكي به گوش برسد... بيابان برايم از تمام رنجهايش مي گويد. زبان ندارد اما به هر كجاي بيابان كه بنگري برايت سخني مي گويد از تمام خاطراتش ، تنهايي هايش و حتي گناه هايش اما من ميدانم كه معصوم است ... او خيال مي كند كه براي هميشه بيابان خواهد ماند اما من مي دانم كه قلب من از او بيابان تر است... برايش آواز مي خوانم همانگونه كه صورتم بر حرير شنهاي داغ بيابان آرام گرفته است،‌و برايش قصه ي پري دريايي را مي گويم همانگونه كه پاهايم ناي حركت كردن را ندارد... حس مي كنم بالاخره كسي را پيدا كردم كه از من تنها تر باشد ... بالاخره كسي را پيدا كردم كه همانند من بياباني تيره وجودش را در بر گرتفه باشد... فرق ما اين است كه او بيابان است و من مملو از بيابان ... فرق ما اين است كه او خودش است من غير خودم، تنها همانند بيابان.... فرق ما اين است كه او همان است كه مي انديشد و من همانم كه ديگران مي انديشند....

 

http://www.parsplanet.com/newsong/Jahan-Do-Seh-Shabeh.ram

 

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱
تگ ها :