دلتنگی

روزی که دلم پيش دلت بود گرو               دستان مرا سخت فشردی که نرو

روزس که دلت به ديگری مايل شد          کفشان مرا جفت نمودی که برو

 

تا حالا شده دلت انقدر بگيره و انقدر بی حوصله بشی، ولی ندونی دلت از چی، دلت از کی، دلت از کجا گرفته؟!!!

تا حالا شده تو يه جمعی باشی ولی خودت و از همه جدا احساس کنی و انقدر تو خيالات خودت باشی که نفهمی اصلا اطرافت چی ميگذره؟!!!

 تا حالا شده خودت و تنهای تنها ببينی در صورتی که تنها نيستی؟!!!

نميدونم چی بگم!!!

خيلــــی بده دلت اينجوری بگيره، طوری که حتی نتونی به زبونش بياری يا اصلا بنويسی که شايد يه کم سبک شی!!!

نميدونـی چه دلتنگم چه خســته م

نميدونــی که از کـــی دل شکسته م

چه درد بی دوايی ست اين غريبی

چه درد بد دوايی ست اين غريبــی

اگر شـــاهی بميرد از وطن دور

به خــاری ميبرندش جانب گــور!!!

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱۳
تگ ها :