دل

دلم

 

پر از پرواز بودم روزگاري دور

اما

آسماني نيست امروز از برايم

آشياني هم دگر نيست

سكوتم راز سنگيني به دل دارد

كه گر گويم به سنگي سخت

ناگه خرد خواهد گشت آن سنگ

آري امروز

من دلم پرواز مي خواهد

به دشت آسمان باز

ميان توده انبوه ابر تيره ، ابر روشن

كه تا شايد بماند پيش آنها

غصه هايم

تحفة ديروز و امروز وجودم، روزگارم

آري امروز

من، دلم فرياد مي خواهد

ز دست مردمان خوب بخت و تيره بخت روزگارم

ز دست زندگي

از دست تقدير

عجب !

عجب اين دل تمنا مي كند هر لحظه چيزي را !

چه خود مي دوزد و بر تن چه مي پوشد

لباس عافيت

تن پوش عشق

شولاي خوشبختي

و هر دم جامه اي نو

عجب اين دل چه مي بافد خيال خام با خود

چه حسرتها كه خواهد برد با خود

تا سفر

تا روز موعود

روز مرگ

  
نویسنده : مينا وعلي ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٥
تگ ها :